چه اندازه زندگیم و خودم مسخره شده، و مسخره تر از همه چهار سال دانشگاه و کارشناسی
اصلا همه ی رفتارم مسخره و احمقانه بود چه در دوران دانش آموزی و چه دانشجویی، همه اش مسخره بود و مطمئنا دوره ای به مسخره بودن الان رفتارم پی خواهم برد.
اصلا اگر یک فیلیمی از گذشته ام را به دیگران نشان میدادند همراه با خودم، از خجالت آب میشوم. یک نقطه ی شجاع و یک خاطره ای بسیار شجاعانه نمیبینم و اگر هم هست در مقایسه با آن همه حماقت ها هیچ است. هنوز خیلی از این حماقت ها را یادم است و خیلی هاش را که اصلا یادم نیست.
کمرویی، احساس میکنم و مطمئنم که تمام بدبختی ها و رنج های من مربوط به همین کلمه کمرویی و خجالت است و همراه آن ترس، که دیگر همه چیز را برای ایجاد یک زندگی دردناک و احمقانه فراهم میکند.
اگر زندگی کسی دیگری چنین بود و نگاش میکردم مسخره اش میکردم.
واه واه واه چه زندگی مسخره ای
تا چشم کار میکند میشود توش تحقیر ، ترس ، بدبختی و رنج را دید.
برچسب:
نویسنده: حدیث رحیمی